داستان برتر مسابقه فن فیکشن نویسی

اوایل مهر مسابقه فن فیکشن نویسی پاترونوس راه افتاد و تعدادی از جادوگرانی که تبحر و توانایی نویسندگی داشتند ، در این مسابقه شرکت کردند.

ممنون از همه دوستان!

تبریک میگیم به برنده مسابقه ، جادوگری با نام کاربری abran ، که داستان ایشون رو میتونید در ادامه بخونید :

 

جادوی ناب

نویسنده:abran

 

کارگاهان وزارت سحر و جادو نیمه شب گذشته طی عملیات سنگینی موفق به کشف و انهدام باند خرابکاران سمپرا گشتند. هنوز اطلاع دقیقی از جزئیات ماجرا منتشر نشده است. شایان ذکر است که با توجه به شنیده ها، هری پاتر فرماندهی عملیات را برعهده داشته است. وی همچنان در سن 63 سالگی با قدرت عملیات های حساس وزارت خانه را بر عهده دارد و به نظر می رسد که پس از بازنشستگی وی از سمت ریاست امور کارگاهان، هنوز جانشین لایقی برای او پیدا نشده است. با توجه به بالا رفتن سن این اعجوبه دنیای کارگاهان …

اعجوبه! خنده داره …

روزنامه را به کناری انداخت. جرعه ای از نوشیدنی کره ای مخصوص رستوران سه دسته جارو نوشید و کتاب”علوم مشنگی از نگاه دیگر” نوشته هرمیون گرنجر را باز کرد.

فصل هفتم: اینترنت چیست؟ به نظر می رسد پیشرفت های مشنگ ها انتها ندارد. اینترنت که از بهترین دستاوردهای مشنگ ها به شمار می رود، روز به روز به جادو نزدیک تر می شود. قابلیت دیدن تصویر فرد مورد نظر به واسطه این تکنولوژی چیز عجیبی نیست…

آخه مگه می شه؟! مشنگ ها می تونن از دور هم رو ببینن؟!

سعی کرد دست نوشته های هرمیون را بخواند. اما نتوانست. تمرکز کافی برای مطالعه نداشت. هیچ وقت برای مطالعه تمرکز نداشت. آن طرف رستوران، نویل و تعدادی از دانش آموزهای مدرسه نشسته بودند و هر چند لحظه یک بار صدای شلیک خنده هایشان به گوش می رسید. این پیشنهاد هرمیون بود که تدریس این درس را بر عهده بگیرد. علوم مشنگی همیشه کسل کننده ترین درسی بود که در هاگوارتز ارائه می شد و حالا به لطف رونالد بیلیوس ویزلی، این درس از این نظر بی رقیب شده بود! راه دیگری نبود. بعد از 15 سال خدمت صادقانه در بخش اداره سوء استفاده از لوازم مشنگی، وزارتخونه رون را با حداقل مزایا بازنشسته کرده بود. حالا او بود و یک همسر نویسنده (که در این سن و سال به شدت به سفر کردن علاقه پیدا کرده بود) و دو فرزندش که کل دوره نوجوانی شان رادر فقر سپری کردند و حالا هم به دنبال سرمایه ای برای کار می گردند، البته این قولی بود که رون به آن ها داده بود، بدون در نظر گرفتن این مطلب که برای رفتن به دنبال آرزوها و قول دادن کمی پیر شده است. او همیشه اعتقاد دارد که بیرون آمدن از اداره کارآگاهان کار اشتباهی بوده. اوایل کار همه چیز خیلی خوب و مرتب پیش می رفت و همراه با هری در امتحانات کارآگاهی قبول شدند، اما بعد از سه چهار سال مشخص شد که رون هیچ توانایی ویژه ای برای کارآگاه شدن ندارد. زیاد اشتباه می کرد و محفوظاتش هم افتضاح بود. همه جا فقط به خاطر این که رفیق جینگ هری پاتر بزرگ بود قبولش می کردند. بعد از درآمدن از اداره کارآگاهان تا مدتی بیکار بود. وقتی آقای ویزلی می خواست از کارش بازنشسته شود، نام رون را به عنوان جانشین خود به وزارتخانه پیشنهاد داده بود و از آن جایی که اداره سوء استفاده از لوازم مشنگی بسیار کم طرفدار (و شاید حتی بی طرفدار!)بود، وزارتخانه بلافاصله با پیشنهاد آقای ویزلی موافقت کرد. چیزی که در کودکی بیشتر از همه ازش می ترسیدبرایش اتفاق افتاده بود.

نگاهی دوباره به اطراف سه دسته جارو انداخت. چوب دستیش را از جیب ردای کهنه ای که زمانی متعلق به هرمیون بود درآورد. اطراف را نگاه کرد، هیچ کس حواسش به بدبخت ترین ویزلی عالم نبود. بطری روی میز بغل را هدف گرفت: “وینگاردیوم له ویوسا!” بطری از جایش تکان نخورد. با ناامیدی وحشتناکی چوبدستی را سر جایش گذاشت. داشت دیوانه می شد. تمام دوران کودکی با بی پولی خانواده سر کرده بود. حالا هم باید با بی پولی خودش سر می کرد. با خود فکر می کرد که چرا بعضیافراد در زندگیشان هیچ چیز قابل اعتنایی ندارند؟ … وحشتناک است … همیشه زیر سایه هری پاتر بزرگ! … و حالا هم که زیر سایه او نیست … در باتلاق دست و پا می زند. تنها کسی که در کل خانواده به هیچ جایی نرسید رون بود. انگار ارث آقای ویزلی باید به یکی می رسید و آن ارث رفت و رفت و رفت تا اینکه رونالد ویزلی احمق را پیدا کرد! ارث فقرو نداری، ارث معمولی بودن.ای کاش می شد برگشت … ای کاش می شد … اصلا ای کاش می شد شروع نکرد.

در همین فکرها بود که صدای باز شدن در رستوران به گوش رسید. پیرزن لاغری با موهای بور و نگاه های وهم آلود وارد رستوران شد. گردنبندی از اجسام مختلف به گردن داشت … کلید، درب بطری، میوه های خشک شده و تعدادی دگمه. نگاهی به اطراف انداخت و تا با رون چشم تو چشم شد، با خوشحالی برایش دست تکان داد و به سمتش رفت.

–         هی رونالد ویزلی مکار! حالت چطوره؟ وای چقدر پیر شدی!! پس اون موهای قرمزت کجا رفته!

–         خوبی لونا؟ مو واسه ریختنه دیگه! اونم برای کسی تو سن و سال من.

لونا روی صندلی جلوی رون نشست. مجله طفره زنی که دستش بود را روی میز گذاشت. روی هم رفته پیرزن موقری شده بود، البته اگر آن گردنبند عجیب غریب نادیده گرفته می شد! تمام این سال ها خودش را وقف طفره زن کرده بود و البته روی درمان بیماری های عجیب و غریب به روش های عجیب و غریب هم حسابی خبره شده بود. این مسئله را رون از مطالب مجله (که دو سه سالی بود اشتراک آن را گرفته بود) فهمیده بود. رون بی مقدمه صحبتش را آغاز کرد:

–    خیلی خوشحالم از دیدنت اما ای کاش به یه بهانه دیگه ای هم رو می دیدیم. همون طور که تو نامه هم بهت گفتم، اوضاعم خیلی خیلی خراب شده، خیلی بیشتر از اون چه که فکر می کنی.

–    من هم به همین خاطر زود خودم رو رسوندم اینجا رونالد. ولی مطمئن باش که از دست من هیچ کاری ساخته نیست. وضع طفره زن هیچ تعریفی نداره و …

–         پول کوچکترین مشکلیه که دارم.

لونا حرفش را نیمه تمام رها کرد و با نگاهی عمیق به رون خیره شد. رون چوب دستیش را درآورد و به لیوان خالی روبروی خودش اشاره کرد “اکسیو واتر!” اما لیوان همان طور خشک و خالی باقی ماند. انگار هیچ وقت قطره ای آب به خودش ندیده. لونا هاج و واج به رون خیره شد و پرسید:

–         چند وقته؟

–         یک سال شده.

–         می دونی این اتفاق غیرممکنه؟

–         یعنی چی؟

–    یک جادوگر یا فشفشه اس، که از همون دوران کودکی کاملا مشخصه، یا جادوگره!!! امکان نداره تواناییش رو از دست بده. مگر اینکه به خاطر زوال عقل وردها یادش نمونه. ببین چوبدستی ها یه نوعی از حافظه تو خودشون دارن و وقتی یک بار وردی درست اجرا میشه، دفعات بعدی اون ورد رو خیلی بهتر و سریعتر انجام می دن. انگار رابطه ای بین چوبدستی و جادوگر به وجود میاد و چوبدستی می فهمه جادوگر ازش چی می خواد! اصل اجرای وردهای غیر کلامی هم همین مطلبه. اینکه کسی تواناییش رو از دست بده کاملا غیر معموله.

لونا ساکت شد. نوشیدنی کره ای رون را از جلویش برداشت و شروع کرد به خوردن ته بطری. رون نمی توانست حرف بزنه. این یک ساله به هزار و یک جور ورد و معجون پناه برده بود. با لونا تماس گرفته بود، چون فکر می کرد که کارهای عجیب حتما از آدم های عجیب برمی آید. اما او هم رون را ناامید کرد.

–    یه مقاله ای تو مجله ت خوندم در رابطه با تقویت قوای جادویی به وسیله برگ نعنای مجارستانی کوهی. اون هیچ اثری نداره؟

–    هی رونالد بیخیال مجله شو! خیلی وقته که چرندیات داخل مجله رو از تخیلات خودم می نویسم. وقتی پدرم فوت کرد. من موندم و نامه هایی از اقصا نقاط جهان که من رو تهدید می کردن که باید مجله رو ادامه بدم. سال ها بود که خودم می دونستم مطالبی که پدرم چاپ می کنه اصلا ارزش علمی ندارن. اما می دونی چیه؟ مردم دوست دارن دروغ بشنون! خب ما هم به شون دروغ می گیم!

لونا زیر لب خنده ای کرد. همین یه خنده کافی بود که ساختمان سست وجود رون پایین بریزد. آخرین امیدش هم نقش بر آب شده بود.

–         هرمیون از این موضوع خبر داره؟

–         نه

–         چطور؟

–    تو یک سال اخیر خیلی ندیدمش. سرش خیلی شلوغه و همه ش تو سفره. الان هم فکر کنم بلغارستان باشه. برای مراسم رونمایی از کتاب جدیدش. تو یک سال اخیر این چهارمین سفرش به بلغارستانه. این قدر که بلغارستانه، تو خونه نیست.

–    باید درکش کنی. اون الان نویسنده مشهوری شده و شهرت این چیزها رو هم داره. از اولش هم باید نویسنده می شد. خودت هم که داری کتاب هرمیون رو می خونی!

به کتابی که جلوی رون بود اشاره کرد.

–    مسئله اینه که هیچ وقت فکر نمی کردم بلغارستان این همه کتابدوست داشته باشه! من که فکر می کنم تیم کوییدیچ محبوب تری داره.

–         رونالد من حساب دیرم شده و باید برم. ببخش اگر نتونستم کمکت کنم.

–         ممنون که اومدی.

لونا کیفش را روی شانه اش انداخت.

–         تو مگه نمی گفتی به چرندیات طفره زن اعتقادی نداری؟

–         اوهوم.

–         پس اون گردنبند عجیب چیه تو گردنت؟

لونا ناخودآگاه دستش را به سمت گردنبندش برد. مکثی کرد و دوباره روی صندلینشست.

–         یه جایی می خوندم که خوش شانسی میاره.

–         ولی تو که بهش اعتقادی نداره.

–         میگن اگر بهش اعتقادی نداشته باشی هم کار خودش رو می کنه.

برای بار دوم پاشد. این دفعه چیزی نگفت. سرش را پایین انداخت و مستقیم به طرف در رستوران سه دسته جارو رفت. رون با خودش فکر می کرد که عجب حکایت غریبی شده است. این قدر که من به لونا اعتماد دارم، خودش به خودش اعتماد نداره. تو زندگی همیشه اطرافیانم رو بزرگتر از چیزی که هستن دیدم و خودم رو نفر آخر گذاشتم. اگر کارهایی که دوست داشتم رو انجام میدادم، شاید هیچ وقت به این فلاکت دچار نمیشدم. نه پول، نه جایگاه و نه قدرت. هیچ کدوم رو به دست نیاوردم و حالا هم که قدرت جادوییم رو از دست دادم. اتفاقی غیرممکن. کاملا بی اعتماد به نفس و در آستانه 63 سالگی به این فکر می کنم که واقعا چرا باید به زندگی ادامه بدم.

ناگهان صدای شترق بلندی که بیش از حد نزدیک بود به گوشش رسید و بلافاصله بعد از آن سوزشی عمیق در پس کله خود احساس کرد!

–    حالت چطوره جینجر قبل از این! خخخ! کچل شدی رفت رون! آخه مگه موقرمزها هم کچل میشن؟ تو مگه با شیطون میطون قراردادی چیزی ننوشتی که اون هم سرت رو کلاه گذاشته؟! خخخ … این یه کار که ازش برمیومد!

نویل بود که خیلی غیرمترقبه زده بود پس کله رون و حالا هم داشت با سرعت نور متلک بارش می کرد و هی با صدای بلند می خندید.

–         خیلی سرحالی نویل!

–         چرا نباشم! هوا به این فوق العاده ای، زندگی به این خوبی!

دانش آموزایی که با نویل بودن، با نیش باز از در رستوران بیرون می رفتند. به نویل فکر کرد. به وضعیت پدر و مادرش. به خنگی دوران مدرسه ش. به خنده های الانش و به اوج گرفتنش. بدون تعارف نشست روبروی رون.

–         اوضاع خوبه رون؟ هری رو دو سه روز پیش دیدم. چقدر مایه افتخاره این پسر.

–         دو سه روز پیش دیدیش؟!!

چهار پنج ماه بود که از هری خبری نداشت.

–    به عنوان کارشناس فنی برای یکی از پروژه های ویژه ی وزارت خونه دعوتم کرده بود. مربوط به گیاهان دزدگیر میشد. می دونی من خودم …

–         ببین نویل اگر گوش مفت می خوای کاملا بد جایی اومدی.

دهن نویل باز مانده بود.

–    هی پسر چته تو؟ دو تا بچه داری. زن به اون خوبی داری. خودت هم که تو باحال ترین جای دنیا، یعنی هاگوارتز داری کار میکنی. دیگه چی می خوای از زندگیت لعنتی؟

–         من چی می خوام از زندگیم؟ … هیچی … دیگه هیچی نمی خوام.

برای چند ثانیه سکوت حاکم شد. نویل از جیب ردای فاخرش دوتا قورباغه شکلاتی در اورد. یکی را به رون داد. رون به قورباغه نگاه کرد. عکس هری بود.

هری پاتر

بزرگترین جادوگر قرن که با کمک یاران باوفای خودش هرمیون گرنجر و رونالد ویزلی موفق به کشف لرد سیاه شد و توانست وی را در نبرد هاگوارتز از پای دربیاورد. خدا هری پاتر را حفظ کند!

لبخند نصفه نیمه ای روی لبهای رون نشست. خوبه حداقل این قورباغه های شکلاتی من رو از یاد نبردن. تو عکس هری داشت تعظیم می کرد.

–         سال سوم رو یادته رون؟ مهم ترین نکته اون سال چی بود به نظرت؟

–         مطمئنا لوپین.

–         همه همین رو می گن! فوق العاده بود. هیچ وقت باهات تنهایی حرف زد؟

رون خنده ریزی کرد. از یادآوری خاطرات گذشته انرژی گرفته بود.

–         آره. دو یا سه بار.

–    من تقریبا هر هفته تو دفترش بودم. تنها استادی بود که دیوانه وار دوستش داشتم. یه بار که مثل همیشه داشتیم باهم صحبت می کردیم بهم حرف عجیبی زد. لوپین آدم بزرگی بود. هیچ حرفش بدون فکر نبود. انگار تمام عمرش فکر کرده بود. بهم گفت مهمترین وظیفه اطرافیان یک شخص اینه که اون رو شکوفا کنن، اون شخص هم موظفه که توسط اطرافیانش شکوفا بشه!! وقتی از دفترش اومدم بیرون، فکر کردم که لوپین حرف احمقانه ای زده. هیچ وقت به معنی اون حرف فکر نکردم. اما الان و تو این سن به حرفش رسیدم. ما در مقابل محیط اطرافمون مسئولیم و وظیفه داریم که به محیط کمک کنیم، اگر تو اطرافیان ما کسی باشه که به صد در صد ظرفیت هاش نرسیده، این تقصیر ماست.در قبال خودمون هم مسئولیت داریم. ما باید بذاریم که دیگران ما رو دوست داشته باشن و کمک های اون ها رو بپذیریم. هیچ چیزی تنهایی درست نشده.وقتی تو میذاری که یه نفر بهت کمک کنه، به اون شخص لطف کردی!

نویل آرنج هایش را روی میز گذاشت و ادامه داد:

–    بعد از این که همه خبردار شدن که شب مرگ والدین هری چه اتفاقاتی رخ داده خیلی ها به این جور موضوعات علاقمند شدند و به صورت تخصصی رو تاثیر مواردی مثل فداکاری و عشق تحقیق کردن و به نتایج عجیبی هم رسیدند. ثابت شده که وقتی کمکی به کسی می کنی، تاثیرات مثبتی رو خودت میذاره و تا یه مدتی دست به هر کاری که میزنی توش خوش شانسی میاری. یه چیزی مثل معجون فیلیکس فنیسیس و البته بدون عوارض اون. از طرفی وقتی همه از یک نفر متنفر باشن، این تنفرمی تونه طرف مقابل رو فلج کنه. ولی میدونی چرا ما اکثر اوقات این موارد رو احساس نمی کنیم؟ به خاطر اینکه این مسئله کاملا یک مسئله دوطرفه ست. تو آزمایش ها، افراد تو حالت خودآگاه قرار دارن. یعنی فرد مورد آزمایش کمک طرف مقابلش رو می پذیره و اون رو فقط کمک تلقی می کنه، نه تکبر طرف مقابل یا هر چیز منفی دیگه ای. نیت طرف کمک کننده هم فقط خود خود کمکه! اگر هری نوزاد به عشق مادرش شک می کرد، هیچ وقت اون قدرت عجیب رو به دست نمی آورد و کشته می شد. بیشتر ما هدفمون از کمک کردن، منفعت خودمونه. همچنین کمک دیگران رو هم به سختی می پذیریم. ولی اگر هر دو طرف صادق و یک دل باشن، نمی دونی که چه نیروی عظیمی این وسط به وجود میاد. و این چیزی بود که ریموس لوپین چهل سال پیش بهش رسیده بود.

نویل به این جا که رسید سکوت کرد. رون به حرف های نویل فکر می کرد. کریسمس نزدیک بود و فضای رستوران سه دسته جارو فوق العاده زیبا شده بود.

 

5 دیدگاه در “داستان برتر مسابقه فن فیکشن نویسی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *